خاطرات ،دست نوشته ها ،يادداشتها وزندگينامه شهدا بايد به نسل نو انتقال يابد.
ديدار با يكصد خانواده شهيد شهرستان انار بمدت يكروز با حضور فرماندار وامام ج ...
بمناسبت ايام الله دهه فجر بنياد زرند برنامه هاي ورزشي متنوعي برگزار كرد.
در آستانه بيست ودوم بهمن ماه وبه ميمنت سي ويكمين سالروز پ ...
سومين ...
یوسف شریف در عملیات والفجر 8 با گلوله ای که پر از آتش کینه دشمن براین سینه الهی بود بر خاک سجده ک ...
  ...
معرفي كتاب: (( سيد پابرهنه )) رواياتي از زندگاني سردار شهيد سيد حميد مير افضلي بازنويسي توسط احمد ايزدي . در قسمتي از اين كتاب مي خوانيم : عمليات خيبر تازه شروع شده بود . پانزده روز با سيّد توي يك مقر بودم . در اين مدت سيّد هر صبح مي رفت كنار تانكر آب و توي سرماي شديد هوا ، غسل شهادت مي كرد . چون هوا خيلي سرد بود و سيد هم معمولاً به جز همان آوركت كه خيلي وقت ها روي شانه اش بود لباس گرم نمي پوشيد ، گفتم : سيد سرما ميخوري ... كليه هايت از كار مي افته . خنديد و گفت :به جدّم قسم اگه بگي آب از آب تكون ميخوره ، نمي خوره ! من هيچ طورم نمي شه .غسلش را انجام مي داد، مي رفت طرف پل خيبر و تا بعد از غروب آفتاب همان جا مي ماند . خيلي وقت ها كه از طرف پل مي آمد ، يك راست مي رفت طرف منبع و آب مي خورد . مي گفت :به جدم قسم تا الان كه دارم مي آم يك قطره آب نخوردم .... راستش وقتش رو نداشتم كه آب بخورم . اواسط عمليات خيبر بود كه مجدداً سيد را ديدم . طبق معمول پابرهنه بود و با بچه هاي لشكر ثارالله آمده بود تا در عمليات شركت كند . گفتم : آقا سيد ... اين جاها ! گفت : جده ام زهرا بهم گفته بيام اين جا . بادگير تنش بود و چفيه اش را هم پيچيده بود دور گردنش . اين حرف را كه زد اشك از چشم هر دونفرمان سرازير شد . همديگر را بغل كرديم و سير گريه كرديم . توي پاسگاه كياندشت مستقر بودم . موقع عمليات خيبر سيد آمد پيشم و رفت توي آب انبار پاسگاه حمام كرد . ناخن هايش را كوتاه كرد ، غسل شهادت كرد و لباس تميز پوشيد . وقتي داشت مي رفت گفتم : چه خبره ! مي خواي شهيد بشي ! طبق معمول با خنده و شوخي گفت : نه بابا ... من لياقت ندارم . از بچه ها شنيده بودم كه سيد با مجاهدين عراقي رفته كربلا ، اما خودش به كسي چيزي نمي گفت . عمليات خيبر كه شروع شد ، سيد آمد پيش بچه هاي لشكر ثارالله تا برود عمليات . بچه هاي ثارالله به صورت مستقيم در عمليات شركت نكردند . شب ها آماده باش مي زدند و نيروها را مي بردند تا نزديكي خط ، بعد هم طرح به هم ميخورد و نيروها را بر مي گرداندند به مقر خودشان . بعد از چند شب اعلام كردند براي دفعه آخر مي خواهند نيروها را به جلو ببرند و قطعاً آن جا درگير مي شوند . اين خبر كه رسيد سيد توي جمع بچه ها نشست و شروع كرد به گفتن ماجراي كربلا رفتنش با مجاهدين عراقي ، گفت : چشمم كه به ضريح امام حسين افتاد ... پاهام شروع كرد به لرزيدن ... رضا عباس زاده ، حاج احمد اميني ، علي عابديني ، محمد قنبري و چند نفر ديگر از فرماندهان گردان كنار هم نشسته بودند . سيد حميد همه را صدا زد و گفت : بيائيد بشينيد اين جا من باهاتون كار دارم . به جدم قسم مي دونم كه ديگه بين شما نيستم و اين عمليات آخر منه ... بچه ها كه نشستند دور هم ، شروع كرد به گفتن خاطراتش . از اطلاعات عمليات قرارگاه كربلا گفت و از كارهايي كه انجام داده بود . بعد از گفتن خاطراتش گفت : من در تمام عمرم دو تا آرزو داشتم .. يكي اين كه پايم را برسانم به كربلا ، كه خدا رو شكر دوبار به زيارت جدم حسين رفتم و يكي هم شهادت بود كه ... دود غليظي همه جا را فرا گرفت و موج انفجار براي چند لحظه گيجم كرد . از وسط گرد و غبار و دود بييرون آمدم و بي توجه به اين كه با چه كساني بودم چند قدم جلوتر رفتم . متوجه موتور كنار جاده شدم . رفتم جلوتر و ديدم دو جنازه روي زمين افتاده . بر اثر موج انفجار حواسم درست كار نمي كرد با خودم گفتم اين دو نفر چه وقت اين جا افتاده اند كه من از صبح تا حالا نديدم شان ! و از موتور پياده شدم و به طرف شان مي رفتم . اولين شهيد را كه برگرداندم ، تمام بدنش سالم بود ، فقط صورت نداشت . حاج همت بود . يك مرتبه همه چيز يادم آمد . رفتم سراغ جنازه دوم . لباس سبزش ترسم را بيش تر كرد . خودش بود سيد . او هم مثل حاج همت صورت نداشت .هر وقت مجروح مي شد بدون اين كه كسي بفهمد ، مي رفت به شهرهاي ديگر و زخم هايش را معالجه مي كرد تا كسي از مجروحيت اش مطلع نشود . فقط از روي پارگي ها و سوراخ هاي لباسش مي شد فهميد كجاي بدنش چند تا تركش دارد . قبل از خيبر پيراهن چريكي اش را در آورد و داد به من و رفت براي عمليات . عمليات كه تمام شد چند نفر از بچه ها آمدند پيشم و با اصرار مي خواستند پيراهن سوراخ سوراخ سيد را از من بگيرند و به جاي آن يك دست لباس خارجي به من بدهند . وقتي ديدم يك پيراهن كه به جز خود سيد كس ديگري حاضر به پوشيدن آن نبود اين قدر با ارزش شده فهميدم اتفاقي افتاده . بچه ها اول چيزي نگفتند ولي بعد خبر شهادت سيد را به من دادن و گفتن پيراهن پاره ي سيد را براي تبرك مي خواستند . خبر شهادت سيد حميد كه رسيد بي بي آن قدر گريه كرد تا اين كه جنازه اش را آورند داخل خانه تا براي آخرين بار ببيندش و با او خداحافظي كند . دومين پسرش بود كه شهيد مي شد . وقتي بالاي سرش رفت ، گريه نكرد و آرام بود . رو به سيد گفت : ننه ... عليك سلام ، به آرزوي خودت رسيدي . برو و سلام من را به جدت برسان . مراسم تشييع بسيار شلوغي بود . مردم از همه جا آمده بودند به خانه سيد و تسليت مي گفتند . مادارن شهداي شهر ، در چند مسجد براي سيدحميد مراسم عزارداري بر پا كرده بودند و بي بي را به مراسم شان دعوت مي كردند . وقتي بي بي به مراسم آنها مي رفت ، خودشان را مادر سيد معرفي مي كردند . آن ها مادر شهدايي بودند كه بعد از شهادت فرزندانشان سيد حميد مرتب بهشان سر مي زد و كارهاي شان را انجام مي داده . مدتي بعد از شهادتش خوابش را ديدم . داشتم توي يك معبر دنبالش راه مي رفتم كه ايستاد ، رو كرد به من و فت : آهسته نيا ، پشت سر من بايد تند بيايي . گفتم : خب من دارم پشت سرت مي آم . گفت : نه ! داري آهسته مي آيي ... بايد تند بيايي . چند لحظه بعد رسيديم جلوي سنگر . سيد ايستاد و من هم پشت سرش ايستادم . درست در همان لحظه بود كه سيد سبك شد، اوج گرفت و به طرف آسمان رفت . من هم ماندم روي زمين ... همان جايي كه بودم. حسين باقري حدود پانزده ماه بعد از سيد حميد شهيد شد و من با يك نفر ديگر داوطلب شديم كه قبرش را بكنيم . پائين پاي سيد را انتخاب كرديم و شروع كرديم به كندن قبر . من داشتم خاك را مي كندم كه ديواره قبر فرو ريخت و در يك لحظه رايحه بسيار خوشي تمام فضا را گرفت . حالم دست خودم نبود . به بغل دستي ام گفتم : حاجي اين چه بويي بود ! گفت : فكر كنم از اين سوراخ باشه . حاجي كه از قبر رفت بيرون ، دست كردم داخل قبر سيد . پاي سيدحميد بود . درست مثل اين كه يك ساعت پيش دفنش كرده باشند ، سالم و نرم بود . تا زانويش را دست كشيدم . همه اش حالت تازگي داشت . از سوراخ ديواره قبر داخل آن را نگاه كردم ، جنازه ي سيد را ديدم كه بعد از آن همه مدت ، سالم سالم بود .
جمعه, 21 اسفند 1388