مسابقات دو وميداني دانش آم ...
مسابقه اتومبيلراني جانبازان وخانواده شهداي شهرستان كرمان برگزارشد. ...
كميسيون تعيين در صد جانبازان رفسنجان برگزار شد. ...
ميهماني لاله هادرتمام گلزارهاي شهداي استان كرمان برگزارشد.
زنگ ايثار در دبيرستان دخترانه علوم ومعارف اسلامي هدي شهر كرمان نواخته شد .
زنگ ايثار در دبيرستان دخترانه شاهد بدست پدر شهيد دادبين نواخته شد.
عزاداري بر اباعبدالله الحسين با حضور حسني س ...
كارگاه آموزشي يك روزه فرزندان شاهد و ايثارگر بهبود يافته با حضور رياست سازمان بنياد شهيد و امور ايثاگران در شهر تاريخي ماهان برگزار شد .
سومين ...
يادواره 62شهيد ارتش شهرستان زرند برگزارشد..
مراسم افتتاح گلزار شهداي رفسنجان در دهه فجر انقلاب اسلامي برگزار شد.
برگزاري يادواره هاي شهداء باعث دلسردي ضد انقلاب است.
يادواره هاي شهداي عشاير در عنبرآباد برگزارشد.
يادواره 18شهيد بخش كوهساران در اربعين حسيني برگزارشد.
  ...
در مشهد جنازه شهيد را دو بار زيارت كردم . يك بار قبل از تغسيل بود انگار به خواب ...
جنگ كه تمام شد ، دروازه ي شهادت كه بسته شد ، شهدا را كه تفحص كردند ، آزاده ها كه آمدند ، ماند يك معبر . يك روز آويني ...
معرفي كتاب: (( سيد پابرهنه )) رواياتي از زندگاني سردار شهيد سيد حميد مير افضلي بازنويسي توسط احمد ايزدي . در قسمتي از اين كتاب مي خوانيم : عمليات خيبر تازه شروع شده بود . پانزده روز با سيّد توي يك مقر بودم . در اين مدت سيّد هر صبح مي رفت كنار تانكر آب و توي سرماي شديد هوا ، غسل شهادت مي كرد . چون هوا خيلي سرد بود و سيد هم معمولاً به جز همان آوركت كه خيلي وقت ها روي شانه اش بود لباس گرم نمي پوشيد ، گفتم : سيد سرما ميخوري ... كليه هايت از كار مي افته . خنديد و گفت :به جدّم قسم اگه بگي آب از آب تكون ميخوره ، نمي خوره ! من هيچ طورم نمي شه .غسلش را انجام مي داد، مي رفت طرف پل خيبر و تا بعد از غروب آفتاب همان جا مي ماند . خيلي وقت ها كه از طرف پل مي آمد ، يك راست مي رفت طرف منبع و آب مي خورد . مي گفت :به جدم قسم تا الان كه دارم مي آم يك قطره آب نخوردم .... راستش وقتش رو نداشتم كه آب بخورم . اواسط عمليات خيبر بود كه مجدداً سيد را ديدم . طبق معمول پابرهنه بود و با بچه هاي لشكر ثارالله آمده بود تا در عمليات شركت كند . گفتم : آقا سيد ... اين جاها ! گفت : جده ام زهرا بهم گفته بيام اين جا . بادگير تنش بود و چفيه اش را هم پيچيده بود دور گردنش . اين حرف را كه زد اشك از چشم هر دونفرمان سرازير شد . همديگر را بغل كرديم و سير گريه كرديم . توي پاسگاه كياندشت مستقر بودم . موقع عمليات خيبر سيد آمد پيشم و رفت توي آب انبار پاسگاه حمام كرد . ناخن هايش را كوتاه كرد ، غسل شهادت كرد و لباس تميز پوشيد . وقتي داشت مي رفت گفتم : چه خبره ! مي خواي شهيد بشي ! طبق معمول با خنده و شوخي گفت : نه بابا ... من لياقت ندارم . از بچه ها شنيده بودم كه سيد با مجاهدين عراقي رفته كربلا ، اما خودش به كسي چيزي نمي گفت . عمليات خيبر كه شروع شد ، سيد آمد پيش بچه هاي لشكر ثارالله تا برود عمليات . بچه هاي ثارالله به صورت مستقيم در عمليات شركت نكردند . شب ها آماده باش مي زدند و نيروها را مي بردند تا نزديكي خط ، بعد هم طرح به هم ميخورد و نيروها را بر مي گرداندند به مقر خودشان . بعد از چند شب اعلام كردند براي دفعه آخر مي خواهند نيروها را به جلو ببرند و قطعاً آن جا درگير مي شوند . اين خبر كه رسيد سيد توي جمع بچه ها نشست و شروع كرد به گفتن ماجراي كربلا رفتنش با مجاهدين عراقي ، گفت : چشمم كه به ضريح امام حسين افتاد ... پاهام شروع كرد به لرزيدن ... رضا عباس زاده ، حاج احمد اميني ، علي عابديني ، محمد قنبري و چند نفر ديگر از فرماندهان گردان كنار هم نشسته بودند . سيد حميد همه را صدا زد و گفت : بيائيد بشينيد اين جا من باهاتون كار دارم . به جدم قسم مي دونم كه ديگه بين شما نيستم و اين عمليات آخر منه ... بچه ها كه نشستند دور هم ، شروع كرد به گفتن خاطراتش . از اطلاعات عمليات قرارگاه كربلا گفت و از كارهايي كه انجام داده بود . بعد از گفتن خاطراتش گفت : من در تمام عمرم دو تا آرزو داشتم .. يكي اين كه پايم را برسانم به كربلا ، كه خدا رو شكر دوبار به زيارت جدم حسين رفتم و يكي هم شهادت بود كه ... دود غليظي همه جا را فرا گرفت و موج انفجار براي چند لحظه گيجم كرد . از وسط گرد و غبار و دود بييرون آمدم و بي توجه به اين كه با چه كساني بودم چند قدم جلوتر رفتم . متوجه موتور كنار جاده شدم . رفتم جلوتر و ديدم دو جنازه روي زمين افتاده . بر اثر موج انفجار حواسم درست كار نمي كرد با خودم گفتم اين دو نفر چه وقت اين جا افتاده اند كه من از صبح تا حالا نديدم شان ! و از موتور پياده شدم و به طرف شان مي رفتم . اولين شهيد را كه برگرداندم ، تمام بدنش سالم بود ، فقط صورت نداشت . حاج همت بود . يك مرتبه همه چيز يادم آمد . رفتم سراغ جنازه دوم . لباس سبزش ترسم را بيش تر كرد . خودش بود سيد . او هم مثل حاج همت صورت نداشت .هر وقت مجروح مي شد بدون اين كه كسي بفهمد ، مي رفت به شهرهاي ديگر و زخم هايش را معالجه مي كرد تا كسي از مجروحيت اش مطلع نشود . فقط از روي پارگي ها و سوراخ هاي لباسش مي شد فهميد كجاي بدنش چند تا تركش دارد . قبل از خيبر پيراهن چريكي اش را در آورد و داد به من و رفت براي عمليات . عمليات كه تمام شد چند نفر از بچه ها آمدند پيشم و با اصرار مي خواستند پيراهن سوراخ سوراخ سيد را از من بگيرند و به جاي آن يك دست لباس خارجي به من بدهند . وقتي ديدم يك پيراهن كه به جز خود سيد كس ديگري حاضر به پوشيدن آن نبود اين قدر با ارزش شده فهميدم اتفاقي افتاده . بچه ها اول چيزي نگفتند ولي بعد خبر شهادت سيد را به من دادن و گفتن پيراهن پاره ي سيد را براي تبرك مي خواستند . خبر شهادت سيد حميد كه رسيد بي بي آن قدر گريه كرد تا اين كه جنازه اش را آورند داخل خانه تا براي آخرين بار ببيندش و با او خداحافظي كند . دومين پسرش بود كه شهيد مي شد . وقتي بالاي سرش رفت ، گريه نكرد و آرام بود . رو به سيد گفت : ننه ... عليك سلام ، به آرزوي خودت رسيدي . برو و سلام من را به جدت برسان . مراسم تشييع بسيار شلوغي بود . مردم از همه جا آمده بودند به خانه سيد و تسليت مي گفتند . مادارن شهداي شهر ، در چند مسجد براي سيدحميد مراسم عزارداري بر پا كرده بودند و بي بي را به مراسم شان دعوت مي كردند . وقتي بي بي به مراسم آنها مي رفت ، خودشان را مادر سيد معرفي مي كردند . آن ها مادر شهدايي بودند كه بعد از شهادت فرزندانشان سيد حميد مرتب بهشان سر مي زد و كارهاي شان را انجام مي داده . مدتي بعد از شهادتش خوابش را ديدم . داشتم توي يك معبر دنبالش راه مي رفتم كه ايستاد ، رو كرد به من و فت : آهسته نيا ، پشت سر من بايد تند بيايي . گفتم : خب من دارم پشت سرت مي آم . گفت : نه ! داري آهسته مي آيي ... بايد تند بيايي . چند لحظه بعد رسيديم جلوي سنگر . سيد ايستاد و من هم پشت سرش ايستادم . درست در همان لحظه بود كه سيد سبك شد، اوج گرفت و به طرف آسمان رفت . من هم ماندم روي زمين ... همان جايي كه بودم. حسين باقري حدود پانزده ماه بعد از سيد حميد شهيد شد و من با يك نفر ديگر داوطلب شديم كه قبرش را بكنيم . پائين پاي سيد را انتخاب كرديم و شروع كرديم به كندن قبر . من داشتم خاك را مي كندم كه ديواره قبر فرو ريخت و در يك لحظه رايحه بسيار خوشي تمام فضا را گرفت . حالم دست خودم نبود . به بغل دستي ام گفتم : حاجي اين چه بويي بود ! گفت : فكر كنم از اين سوراخ باشه . حاجي كه از قبر رفت بيرون ، دست كردم داخل قبر سيد . پاي سيدحميد بود . درست مثل اين كه يك ساعت پيش دفنش كرده باشند ، سالم و نرم بود . تا زانويش را دست كشيدم . همه اش حالت تازگي داشت . از سوراخ ديواره قبر داخل آن را نگاه كردم ، جنازه ي سيد را ديدم كه بعد از آن همه مدت ، سالم سالم بود .
سهشنبه, 20 بهمن 1388